سلام من فارغ تحصیل مدیریت دولتی هستم ولی خیلی به برنامه نویسی و کامپیوتر علاقه دارم امیدوارم لذت کافی رو از سایت من برده باشید.دوستانی که مایل به نمایش گذاشتن دلنوشته های خود هستند، دلنوشته خود را به صورت خصوصی در قسمت نظرات (با ذکر نام و نام خانوادگی) بگذارند که در وبلاگ قرار بدم. عاشق همتونم





Powered by WebGozar

Online User قالب وبلاگ

گالری عکس
دریافت همین آهنگ
   

پل باش بجای اینکه دیوار باشی(امام علی)

شهریور
جمعه سی و یکم مرداد 1393 ساعت 20:47 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

آرزویم این است
که این شهریور جورِ دیگری بیاید
آسمان نه مثل هر سال ،امسال جورِ دیگری آبی
آفتاب بر بام خانه هامان جورِ دیگری بتابد
ابر‌ی اگر بارانیست ، جورِ دیگری ببارد
روزگار جورِ دیگری با ما
آدم‌ها جورِ دیگری باهم
زندگی‌‌ها جورِ دیگری باشند
آرزویم این است
یک روز حالِ من جورِ دیگری باشد
به سراغت بیایم
جورِ دیگری نگاهم کنی‌
جراتی داشته باشم
جورِ دیگری بگویم
" دوستت دارم "

 


زندگی‌
جمعه سی و یکم مرداد 1393 ساعت 20:43 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

از شقیقه‌ام خون می‌چکد
تیر خورده است
رویای روز‌های آرام
قلبی که میرفت برای عشق بتپد
آشیانِ غم آلودِ حضوری شده رو به زوال
که بینِ هر دو ضربه
خودش را به مردن میزند
تو نیستی‌
تونیستی‌ و زندگی‌
در رگهای من میگردد
تا از پیکرِ من
دستی‌ بسازد
که از وحشتِ بیهودگی
برای آخرین بار می‌نویسد
برای آخرین بار
واژگانی
چنان سرد
به عشقِ چکاندن
در شقیقه ی یک دیوانه ی دنیا خراب
 و ... تمام

 


دارم میروم
دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعت 16:23 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

دارم میروم
فرار از بی‌ کسی‌ به بی‌ کسی‌
از بی‌ آغوشی به بی‌ آغوشی
از تنهایی‌ به تاریکی‌
از تاریکی‌ به تنهایی
از خالی‌ِ روزها به روز‌های خالی‌
دارم میروم
و می‌دانم دلم برای هر ذره ی این خاک تنگ می‌‌شود
گریزِ ناگزیر از این مرز به یک خاکِ بیگانه
گریزِ مکرر خودم از خودم ... به یک دیوانه

 


غمگینی
دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 ساعت 16:12 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

غمگینی
شبیه ِ کشیدۀ آبدارِ مرگ در صورت زندگی
شبیه آب شدن یک شمع در شام غریبانگی
غمگینی
شبیه فکر عزای جوانی که در ذوق زندگی می خورد
شبیه تقدیر بی انصافی که سر صحبت را با مرگ باز می کند
غمگینی
شبیه کمر بغضی که در گلو می شکند
شبیه نگاهی که زیرِ سرش از اشک بلند می شود
غمگینی.. آنقدر که
گریه هم از پس آرام کردن بغض سرکشت بر نمی آید
شبیه این کلمات که به هیچ کجای تسکین دلت کارگر نمی افتد

 


آغوش ناشناس
چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ساعت 11:1 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

نــمی دانـــم
دلــــم
بـــرای کسی
خاطــــــره ای
جـــــــایی
شــــاید تـــنـــگ است
سُر می خورد
درونم بی تــابی
هُری می ریزد
انگار
از بلندای آغوش ناشناسی

 


خراب
شنبه هجدهم مرداد 1393 ساعت 11:54 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

خرابم
خراب ، مثلِ مکثِ نگاهی‌ به سهمگینی یک حادثه
که نه پروای عبور دارد
نه دلی‌ برای حضور
مثل گم شدن در دنیای بی‌ روحِ کسی‌
که تفکیک می‌‌کند خواب را از خیالش
و در نبود هر دو
تنهایی‌‌هایش را به کوچه ی علی‌ چپ می‌‌زند
تا تماشاگرِ انجمادِ شاهانه ی یک قلب نباشد
می‌ ترسم
چهار پایی‌ را میمانم هراسیده
در گرگ و میشِ لحظه‌های پر وحشتِ قبلِ زلزله
مثلِ دیوانه ای
که از خونچکان زخم روحِ پر تلاطمش
پناه می‌‌برد به رویایِ خوشِ پرواز
و غرق می‌‌شود در تردیدِ پر سوزِ بودن یا نبودن
مرده‌ای زیبا
که حتی از پریدن هم حساب می‌‌برد

 


تنهایی‌
چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ساعت 18:41 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

گریسته بود آن شب
کسی‌ که از تنهایی‌ می‌ترسید
و از تاریکی‌
و از هجومِ سایه ها
گریسته بود
در انتظارِ کسی‌ که هرگز نمی‌‌آید
در انتظارِ دستی‌ که به حکمِ روزگار ، به دستش نمی‌‌آمد
در انتظارِ پایانِ خوش یمنِ خوفناک‌ترین لحظه‌های زندگی‌
... لحظه‌های انتظار .....
لحظه‌هایِ شومِ انتظار
پشتِ ابریِ پلک هایش
دفن کرده بود
ایمان به بازگشتی دوباره را
عبور کرده بود ازحضورِ آدم ها
از سکوتِ جنجالیِ پنهان در ازدحامِ آدم ها
مثلِ یک درختِ بی‌ ریشه
در تقدسِ خیالِ مستی آفرینِ شعله ور شدن
سوخته بود
سوزانده بود
و سخت گریسته بود

 


تنها
دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ساعت 14:0 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

تنها
سنگینی حلقه ای در انگشت
ما را هر شب زودتر به خانه بر می گرداند
و هرچقدر بر یک بالش سر بگذاریم
خواب هایمان یکی نمی شود
دوریم از هم
مثل نزدیکی این روی سکه
با آن رویش
دوریم از هم
و تنها عکس های تکی مان را توی آلبوم
کنار هم می گذاریم

 


لباسِ باران
چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ساعت 20:8 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

می بارد
چـــــکه چـــــکه
لبــــخـــنــدت ،
بر پــــوستِ تلـــــخِ نفس هایم ،
می خــندم
زخـــــــــم ها را در چمدانی
که اندازه ی تبعید گاهم جا دارد ، دفن می کنم
و جرعه جرعه ، صــــدایت را
از بینِ صدها ســـــلامِ بی پاسخ ، می نوشم ...
آب که از سرم می گذرد
یادت می اُفتد
هیچ کـــــویری نباید ، دل به باران های رهگذر بدهد
یادم می اُفتد
باید تُــــــــــــــف کنم
به بـــازیِ ابرهای آشنا و غریب
و عقــــربه ها را به وقتِ مــــــــــرگ کــــــــــوک کنم
شهـــــــوت همـــیشه ، آبـــــــــستنِ دروغی ست
که باید زودتر سقــــط شود
قبل از آنکه باور کنم
گــــــــــــرگ ها
گاهی لباسِ عاشق می پوشند
گاهی لباسِ امید
گاهی لباسِ باران

 

 


عشق و شعر
یکشنبه پنجم مرداد 1393 ساعت 13:15 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

نیمی از دلم را عشق فراگرفته
و نیم دیگرش را شعر
اما تو
نه عشق را می شناسی و
نه شعر را
از پشت تمام پنجره های باز و بسته
جستجویت می کنم
اما همیشه در دلم هستی ...

 

 


آغوش
یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ساعت 21:58 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

بارها پیش آمده است
که آجری از دست یک بنا
کیسه ای سیمان از شانه ی یک کارگر
یا ورقه ای آهنی از قلاب یک جرثقیل
لیز بخورد و پایین بی افتد
بعضی از دردها تا ابد وجود انسان را آزار می دهند
پس به من حق بده آنقدر ترس در وجودم نهفته باشد
که هر وقت آغوش ات می گیرم
از صدای تکان خوردن گوشواره هایت بترسم!



پنجرۀ دل
جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ساعت 0:14 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

از یک جایی به بعد
ادامه میدهی زندگی را به سمت جایی پرت
دست میکشی از تمامیِ عشق های پاره وقت
و
پنجرۀ دل را
باز میکنی مُشرف به انزوایی که
با هیچ آغوشی معامله نمی شود

 


دلتنــگـم
یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ساعت 16:38 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

دلتنــگـم
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد
از حرکـت ایستـاد
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید
دلتنگ ِ خود َم
خودی که مدتهاست گم اش کـرده ام
گذشت، دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست
دلتنــگـم

 


گم شدن
شنبه بیست و یکم تیر 1393 ساعت 22:14 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

دلم گم شدن می خواهد
یک جاده با اشانطیونِ یک ناکجا آباد در مقصد..
جایی که عقل مردمانش
به درک دل بستگی ها پا بدهد و
هوای دل هاشان آنقدر آفتابی باشد که
بفهمند، حجم سایه ای را
که از عشق، زیر پاهایت قد کشیده است\
دلم رفتن می خواهد به جایی که
دل اهالی اش از اشک های من آب نخورد..
جایی که عشاقش شعرم را ناشنیده نگیرد و
اشتیاق عشقِ نشسته در نگاهم را کور نکند

 


آغوش تو
چهارشنبه هجدهم تیر 1393 ساعت 22:28 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

دست به دامنت که می شوم
تکلیف رویا معلوم می شود.. آنقدر که
بیخوابی ما
چشم بسته بوی پاریس دهد
وقتی تمام شب
نگهبان حواس جمع ِ
موزه لوور چشمانت می شوم
تا هیچ سارقی
به مونالیزای لبخندت نزدیک نشود..

پاریس می شوم
در رویایی به بلندای ایفل..،
حوالی شانزلیزه چین دامنت
آن لحظه که
ته نشین رود سِن می شوم وقتی
از اشک محکوم به شوقِ بودنِ تو
در تمام من جاری می شود..

اینها را تنها من می دانم
که پاریس ِ نگاه تو، چقدر
بوی بی خوابی می دهد برای
سیگار به دست دیوانه ای که
عابر همیشۀ شانزلیزه آغوش توست.

 

 


فاجعه
سه شنبه هفدهم تیر 1393 ساعت 17:56 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

فاجعه از جایی کلید خورد که
جدایی، دوری و دوستی نام گرفت
بوسه جایش را به احوال پرسی داد،
هم آغوشی به خاطرات سپرده شده تا
در تنهایی و دوری باران دیده شویم
اینجا برزخ است
من درست در چند کیلومتری بهشت تو،
تو خدایی که از خر شیطان پیاده نمی شود



چای می‌‌ریزد ...
سه شنبه هفدهم تیر 1393 ساعت 17:53 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

چای می‌‌ریزد ...
و یک قطار
از سیاهی چشمانش بیرون می‌‌زند
از لای انگشتانش
از کنار استکان
از میا‌‌ن پنجره
از پیچ کوچه می‌گذرد
دور می‌‌شود
و دورتر
و در دورترین نقطه
به جایی‌ می‌رسد
که شاید ‌
پشتِ پنجره
یکی‌ به یاد او
چای می‌‌ریزد

 

 

 


دلباخته ی گورکنی
یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ساعت 13:6 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

هزار زخم دیگر هم که بردارم
خیال رفتن ندارم !
چگونه می تواند
به خاک باز گردد
جنازه ای
که دلباخته ی گورکنی ست...

 


مسافر
چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ساعت 11:55 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

آدم‌ها می‌‌دوند
تا مبادا دیر برسند
همیشه اتوبوسی
قطاری
هواپیمایی
همیشه وسیله ای هست
که دلیلِ نرسیدن 
می شود

اگر آدم‌ها ندوند

همیشه بهانه‌ای هست
برای دل کندن
آدم‌ها می‌دانند
جایی‌ ...
کسی
کسانی‌
منتظرند
آدم‌ها می‌دوند تا انتظار رنگِ تازه تری بگیرد

من ... اما ... همیشه می‌‌ایستم
همیشه برای هر مسافری دست تکان می‌‌دهم
غریبه ها
نه بهانه‌ای دارند برای دویدن

نه جایی‌ برای رسیدن
غریبه‌ها
فقط دست تکان می‌‌دهند



زن ها
شنبه هفتم تیر 1393 ساعت 22:29 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

حال من خوب است... مانده ام با مواد نگهدارنده
در آرزوی درک زنی که
مرا قبل تر از شعرهایم دوست بدارد..
حال من خوب است.. آلوده به عطر احتمال ها
تنها دست عشقم را
از سر تمام زن ها کوتاه کرده ام.. کوتاه میکنم تا
قانون هرچه رابطه است را بر هم زنم.. تا
قاعدۀ بازی عشق را عوض کنم..

بگذار یکبار هم که شده
این زن باشد که مـرد را انتخاب می کند

 

 


تو بهانه شعر‌های منی
چهارشنبه چهارم تیر 1393 ساعت 15:56 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

زنی‌ با موهای سیاه
با بارانی سیاه
با شال گردنی سیاه
با کاغذی در مشت
رویش نوشته
" تو بهانه شعر‌های منی"
زنی‌ که دل به بارانی خیابان‌ها میدهد
میرود
میرود
میرود
و زیر لب می‌خواند
" دعا کن بر نگردم "
زنی شبیهِ من

 


کابوس
سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 12:37 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

بیا از کابوس، "کا" را برداریم
"بوسـ"ـش بماند ارثیۀ لب های مان تا
شش دانگِ خیال راحت شود از
آیندۀ زل زدن های در یکدیگرمان.. که
مبادا نگاهی از ما در هم سُر خورد.. و
کارش به بوســه ای ختم نشود..

بیا از کابوس، "کا" را برداریم،
بگذاریم بر سر شانه های مان.. که
کاشانه شود.. تا در امان بمانیم از
هجوم بی وقفۀ دلتنگی که
بیرون از آغوشــمان پرسه می زند.

 


نامه ها
پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ساعت 11:17 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

غمگینم
شبیه نامه ای که از عشق،
برگشت خورده است به تنهایی
باطل شده ام،
باد کرده روی دستِ آدرسی که
از انزوای من خبر می آورد

تمام نامه ها،
دست به سر می شوند وقتی
هیچ آدرسی پیش تو سر خم نمی کند

می دانی
این احساس برای ننوشتن و
این نامه از مبدأ سرخورده است

 

 

 


دیوانگانِ عاشق
دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ساعت 0:0 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

ما دیوانگانِ عصرِ عاقلانِ بی‌ عشقیم
ما شیفتگانِ افسانه‌های به هم نرسیدگانِ تاریخیم
ما خفتگان ، به رویا‌های مجانینِ نسل‌های قبل
ما تن دادگان به رسم زمانه و جبر زمانه و رنگ زمانه ایم
بگذرید از ما
بگذرید از ما
که ما آخرین باز ماندگانِ شیرینیِ سکر آور عشقیم
ما دیوانگانِ عاشق و عاشقان دیوانه ایم

 

 



هذیانِ عشق
یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ساعت 23:56 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

امشب آنقدر به غم سوء ظن دارم که
تازیانۀ خاطرات هم
از پسِ رام کردنِ اشک های سرکشم بر نمی آید..
چه برسد به شعرهایی که
مدام زیرِ قولِ تنهایی شاعر می زنند..
عذر این شعر را بخواه..
شعری که دماغش را از خاطرات تو بالا بکشد،
بی گمان دستش با هذیانِ عشق در یک کاسه است..

 


خاطره
چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ساعت 21:46 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

تنهایی به صرفِ ساحل،
در امتدادِ دریایی که موج هایش، لکنت گرفته اند..
تلو تلو می خورم در سماعِ خاطرات،
روی صحن شن هایی که نام تو را از حفظ نمی شوند..

نشسته ام در ابتدای ساحلی که
انتهایش به هیچ خاطره ای ختم نمی شود..
تنهایی، دریا را عبوس می کند..
خاطره دریا را از چشم زندگی می اندازد..



مرد آهنی من
سه شنبه بیستم خرداد 1393 ساعت 23:47 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

تا چند دقيقه ي ديگر خواهد آمد
س ... ک... س مي‌خواهد
‌هه ... زياد هم مهم نيست من چه مي‌‌خواهم
تا چند ثانيه ديگر س ... ک... س ما تمام مي شود
به سقف نگاه مي‌کنم
مرد آهنی
مرد آهنی من
که همين لحظه تمام احساسش را در من خالی می کند
و لحظه‌ای بعد شلوارش را بالا می کشد
کيفش ، موبايلش و جعبه سيگارش را بر می دارد
و برای فتح دنيا
ترکمان می کند
من .. و تخت ... و اتاق ... و سقف را
مردِ هم آغوشي های من
از کدام سياره آمده بود که از سياره ی من نبود؟

 

 


تعارف یک صندلی خالی‌
یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ساعت 22:33 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

کاش نمی‌‌شناختمت
آنوقت با تو بودن چه آسان بود
آنوقت هر چیزی رسمیتِ خودش را داشت
حتی سلام ها
حتی نگاه ها
مثلِ دو غریبه
یک احوال پرسی‌ مودبانه
تعارف یک صندلی خالی‌
بی‌ هیچ تکلفی
کنارِ هم می‌‌نشستیم
بی‌ هیچ حرفی‌
قهوه هامان را می‌‌خوردیم
و اگر از روی حواس پرتی
پر از حسرتِ نوازشِ دست‌های تو
یا غرق رویای بوسه‌های تو می‌‌شدم
جای نگرانی نبود
همین که نگاهم می‌‌کردی
سرم را به کتابی‌
درختی
پرنده ای
آگهی روزنامه ای
بند می‌‌کردم
و تو فی‌البداهه از صرافتِ آزار من می‌‌افتادی

 


طوفان
پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ساعت 14:4 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

طوفان بدونِ لکنت وزید

گرد و غبار از حوصلۀ شهر سر رفت..
باد، زیر آبِ همه چیز را زد.. جز
یادی که از تو در سینه سپر کردم تا
پناه ببرم به خاطراتت، از شرِ بلاهایی که
بعد از رفتنت
روی بی کسی هایم نازل می شوند..
 
 

خوشبختی
چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393 ساعت 1:24 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

یادت می آید بانو آخرین باری که رفتی; باد می آمد؟

تمام حواسم پرت رفتنت که بود; باد شعرهای مرا برد..


وقتی جمعشان کردم تنها یک کلمه از آنها گمشده بود

 خوشبختی !!