سلام من فارغ تحصیل مدیریت دولتی هستم ولی خیلی به برنامه نویسی و کامپیوتر علاقه دارم امیدوارم لذت کافی رو از سایت من برده باشید.دوستانی که مایل به نمایش گذاشتن دلنوشته های خود هستند، دلنوشته خود را به صورت خصوصی در قسمت نظرات (با ذکر نام و نام خانوادگی) بگذارند که در وبلاگ قرار بدم. عاشق همتونم
   

پل باش بجای اینکه دیوار باشی(امام علی)

سایبانِ سنگینِ روزگار
جمعه نوزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 11:43 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

مجالی باشد
زیرِ سایبانِ سنگینِ روزگار
پیراهنم را هزار پاره کنم
بی‌تابانه
بر زخم‌های این تن‌ِ غریب
بر درکِ خاموش ذهن از فاصله
بر تصورِ محزونِ لحظه از خداحافظی
بر دیوانه‌ای که دست هایش بوی ویرانگی می‌‌دهند
و بر خودم
و بر روحِ خسته ی خودم
ببارم
و ببارم
و ببارم

 


سرکشی
چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 22:12 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

این قدر سر به زیر نباش
کمی خیره شو در من..
نگاهت
سرکشی زنانگی من است..،
نگاهم کن تا ایمان بیاورم
در من جاذبه ای هست هنوز
که تو را در آغوشم به زمین بزند..
نگاهم کن
بگذار ریشه بدوانم در ادراک نگاهت
که نگاهت
قاصد این روزهای ابری من است..
وقتی تو در نگاهم به عمق بزنی.. باران خواهم گرفت..

 

 


تنهایی
سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 21:6 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

خودت را در پرانتز بنویس
تنهایی ات را، تشــــــدید بگذار..
آغوشت را.. گِل بگیر
پایت را از قرص ها، دراز تر نکن..
این انزوا
بیرون کشیدن از آب ندارد..
بیا و
با همان حسی به پای تنهایی بسوز
که ژاندارک در آتش سوخت..
بگذار دوست داشتن بماند برای مبادای فردا.. که
این عشق ها
پیشانی سفیدتر از آنند که جنونت را
به اسم کوچک صدا بزنند

 

 


مرا به آغوشت بخوان
دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 21:27 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

در این برودتِ بی‌ انتها
چه کسی‌ خواهد شنید
که من خودم را در آینه گریسته ام
که من با کبوتر ها
از معصومیتِ پرواز گفته ام
که من دنبال جای پای گناه
فاصله ی خودم از خودم را به چشم دیده ام
آه مادر
مرا به آغوشت بخوان .....
مرا به آغوشت بخوان .....

 


تنهایی
یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ ساعت 19:23 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

تنهایی.. تیک و تاکِ ساعت
جزوه های سر رفته از حوصله.. و
کتاب هایی که
خودشان را به رخ میگرنم می کشند..
و یک روحِ خسته در من که
خودش را به دستِ اقبال می سپارد..
گیج می خورم روی تمامِ مسائلِ اثباتی
به احتمال که می رسم،
تمام جبرها به نبودنت قسم می خورند.. و
مساحتِ هاشور خوردۀ نبودنت
هرگز تن به حساب و کتابِ خیالم نمی دهد..
...و
تکرار می کنم تا از بَر شوم..،
که من در قرن چندمِ نبودنت، شاعر شدم..
در کدامین سالِ کدامینِ دهه،
از رؤیا، به کابوس هجرت کردم..
و در چه روزی
از قحطی چشمانت، چشم از جهانِ تو فرو بستم..
تنهایی..
تو و ساعتِ سر رفته از خیالم..
تمام سؤال ها را
با جای خالی ات جواب خواهم داد
من از پسِ امتحانِ نبودنت، بر نخواهم آمد..

 


زمستان
شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 18:18 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

پُرم از سال هایی که
ابتدایش را بی تو تحویل می گیرم..
انتهایش را..
انتهایش که گفتن ندارد..
آنقدر طول می دهم خودم را
در عرض روزهایی که
به هر چیزی جز زندگی، آغشته اند..
راستی..
سالت را که بی من تحویل گرفتی
برایم فال بگیر ... شاید بشود
تکلیف زمستان را، همین فردا روشن کرد..

 


زندگی‌
شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 18:10 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

زندگی‌ همین است
هر خاطره ، غروبی دارد
هر غروبی ، خاطره ای
و ما جایی‌ بینِ امید و انتظار ،

 

چشم می‌کشیم تا روزگار مان بگذرد
گاهی‌ هم فرق نمیکند چگونه
فقط بگذرد

 


در انتظار
شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 18:6 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

از تو برای من چه مانده بود
خالی‌ِ یک خانه
خالی‌ِ یک نیمکت
چند کوچه ی آشنا
خالی‌ِ یک باغ
یک درخت
چند نامه
چند عکس
خالی‌ِ خاطرات
برایِ تو چه مانده است ؟
یک جاده
یک پنجره
و کسی‌ در انتظار

 

 


شعرهای سرد
سه شنبه دوم دی ۱۳۹۳ ساعت 11:43 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

هوای شعرهایم سرد و
هوای خــــــیالم پس است..
چقدر خاطره های برفی، پیش ِ رویم باریدن گرفته و
چقدر انتظار در دلم قندیل بسته است..
چقدر پشت ابر مانده ای؟
چقدر نمی تابی؟
از لحن ِ رسمی نبودنت پیداست که
از لحن ِ خودمانی ِ خاطرات هم دلی گرم نخواهد شد..
پر واضح است که
این زمستان هم آش دهان سوزی نمی شود..

 


زنی سر خورده
شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ ساعت 18:33 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

آنقدر
با خودم حرف می زنم
که سر خودم را می خورم
تبدیل می شوم
به زنی سر خورده
که تمام آدم ها از کنارش می گریزند
باور کن
من هم آنقدر رویاهای رنگی کشیده بودم
که مداد مشکی ام
هیچ وقت تراشیده نشد
من هم یک زنم
با وحشتی ازهردست
که برای نوازش کشیدم و
کشیده ای شد
سر به لاک برده و
از تمام دنیا رویم را برگردانده ام

 

 


زندان
شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ ساعت 18:10 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

زندان يعني
همين كه مويي از آفتاب
از درز پنجره ها ديده نشود
وتا سر كوچه
با خودت هم / سايه نباشي
يعني هر بار دل به خیابان مي زني
تصميمت را از مسيري برگرداني
كه دربند چند ابرسياه
به بن بست کوچه ها رسیده است
تو يك زنداني خوشبختي زن
اين را از زناني بفهم
كه حتی فاتحه ي آزادي موقتشان را خوانده اند !
برگرد
وپيش از ماهي كه خودش را
به ميله هاي پنجره ات معرفي مي كند
تكليف انفرادي خانه ات را روشن كن !

 


تنها
جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ ساعت 11:46 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

تنها باشی یا سرت
گرمِ آلوده کردنِ هوای تازۀ باور دیگری باشد..
فرق چندانی نمی کند.. برای تو زود است که
بفهمی دیر یا زود..،
زیر پای همین خاطراتِ صدتا یه غاز، لگد مال می شوی..
این خیابان ها.. این خاطرات
همیشه تا ابد، برزخی برای وجدان آدم ها، در چنته دارند

 


به خانه خواهم آمد
پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت 11:0 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )
به خانه خواهم آمد
اگر جاده‌های طولانی صد پاره شوند
اگر این تاریکی‌ مرموز امان دهد
اگر سکوت، از سرِ زبان‌های بی‌ مهرِ ما بیفتد
اگر باران ببارد
و این کدورتِ هزار ساله را از دلهایمان بشوید
آه ... اگر باران ببارد
اگر باز دوستم داشته باشی‌






جمعه‌
جمعه نهم آبان ۱۳۹۳ ساعت 12:56 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

حقیقت داشت
ترسیده بودم
من از تمام جمعه‌هایی‌ که
رویای بودنت
شبیهِ بغضی موزون
هوای خانه را تبدار میکرد، ترسیده بودم
دچارِ سردی چشم‌های تو
از خوابِ آرامِ کلاغی بر درخت
از گفتگوی باران و پائیز و پنجره
از همهمه ی غروب و غربت و خیابان
از خودم ....
ترسیده بودم
ماه بر بلندی آسمان
یک شبِ خسته در جریان
در تصورِ جاده
کسی‌ از مجاورتِ آبی‌ِ آرامِ دریا می‌‌آید
من سخت ترسیده‌ام .... بیا

 


باید بروم
چهارشنبه هفتم آبان ۱۳۹۳ ساعت 11:1 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

می روم شاید... شاید
آن روی بهانه گیرت بالا بیاید و بهانه ام گیرد
می روم تا... می دانی..
فاصله می تواند قبل از رفتن اتفاق بیافتد
می روم تا
با جای خالی ات، از حفظ کنار بیایم..
تا خو کنم به تنهایی.. که وقتی
بودنت، گـهوارۀ تشویش های این خود آزار نمی شود،
باید بروم تا گورم را هم پیدا نکنم

 


دلش دریا می خواهد و کمی غرق شدن
یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ ساعت 9:55 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

تا چشم کار می کند،
کابوس است که می بیند..
لمس می کند زندگی را در ادراکِ شطرنج
با هر قدمی چیزی از دست می دهد
زمان را گم کرده،
مکان را جابجا تعریف می کند..
دلش دریا می خواهد و
کمی غرق شدن.. تا
دلِ به دریا زده اش را
از آب های عمیق حسرت پس بگیرد

 


تخت بی خواب
یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ ساعت 9:44 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

هر شبم همین است
در تخت خواب ذهنم
آنقدر بی هوا کنار مرزهای نگاهت
در هوای بارانی گونه هایت
پشت عبور ممنوع انحنای تنت
حوالی جنگل کوهستانی موهایت
قاچاقی پرسه می زنم
تا باور کنم که هنوز نوستالژی،
در کوچه های خاکی وطن اتفاق می افتد
وقتی تن تو تا همیشه سرزمین من است
به تخت بی خوابم برگرد
من استمرار هم آغوش هایی هستم
که پا به پای بوسه های تو
رویایی شده اند
به تخت بی خوابم برگرد
شبیه یک مجرم به صحنه جرم
و در دخمه های تنم پنهان شو
تا تمام آب ها از آسیاب بیافتد
برگرد
این تخت
بی زبان تر از آن است که تو را لو بدهد

 


کاش نمی‌‌شناختمت
شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ ساعت 13:19 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

کاش نمی‌‌شناختمت
آنوقت با تو بودن چه آسان بود
آنوقت هر چیزی رسمیتِ خودش را داشت
حتی سلام ها
حتی نگاه ها
مثلِ دو غریبه
یک احوال پرسی‌ مودبانه
تعارف یک صندلی خالی‌
بی‌ هیچ تکلفی
کنارِ هم می‌‌نشستیم
بی‌ هیچ حرفی‌
قهوه هامان را می‌‌خوردیم
و اگر از روی حواس پرتی
پر از حسرتِ نوازشِ دست‌های تو
یا غرق رویای بوسه‌های تو می‌‌شدم
جای نگرانی نبود
همین که نگاهم می‌‌کردی
سرم را به کتابی‌
درختی
پرنده ای
آگهی روزنامه ای
بند می‌‌کردم
و تو فی‌البداهه از صرافتِ آزار من می‌‌افتادی

 


کودکی
شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ ساعت 13:9 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

و عشق
شاید کودکی باشد
که با دلهره
تمام راه را دویده
تا در تاریک روشن زیرزمین
مشتش را باز کند
و نفس نفس زنان
بیتابِ پروانه‌ای شود
که او را چنان با دلهره
تا دل تاریکِ خانه کشانده
 چه تنهایی با شکوهی

 


انکارم کن
سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 11:21 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )


انکارم کن
حقیقت تلخ بودنم را انکار کن
بی‌ ترانه بودنم
بی‌ عشق بودنم
بی‌ لبخند
بی‌ رویا
بی‌ خیال بودنم
بی‌ خیال تو
بی‌ خیالِ تقویم‌های کهنه
وعده‌های دروغی
روزهای آمده
بی‌ خیالِ قرار‌های نیامده
بی‌ خیالِ مرگ
خاطراتِ جعلی
خاطرات مضحک
بی‌ خیالِ خاطراتِ یک مرده
انکارم کن
حقیقت تلخِ بی‌ باوری
هنوز زنده ام
هنوز زنده ای
برایِ همیشه رفته ام
برایِ همیشه بی‌ منی
انکارم کن
انکارت کرده ام

 


می‌رفتی
شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 18:25 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

تو می‌رفتی
جاده می‌‌رفت
باد می‌برد
گیسوانت می‌وزید
من ایستاده بودم
به اصرارِ احتمالِ یک اشتباه, در لحظه ی آخر ایستاده بودم
تو دور می‌‌شدی
بی‌ هیچ سؤ تفاهمی
و من ...
چنان ناقوسی بی‌تاب
در خودم زنگ میزدم
تو دور می شدی
من دچار خوف
از انزواخانه ی تاریکم می‌‌دیدم
چهار مرد چهار گوشهِ مرا گرفته اند
 با خود می برند
آه نازنینم
ناقوس ها
در من زنگ می‌خوردند
و تو دور می‌‌شدی

 


آغوشمــ ...ـان
شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 18:18 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

رو می زنم به آسمان، کمی بارانش را
برای ضیافت امشب به من قرض دهد..
ضیافت امشب یعنی
دستانم را صرف فعل گرفتن کنی
تا آغوشم
دوباره به حق دار برسد..

آغوشمــ ...ـان..

آغوشمـــان را در نزول باران
به هم جولان دهیم
در شبی که دلخوش به نگاه هم
پشت به شعور شهر می کنیم.. و
می ایستیم روی خیال تخت شده از لمس یکدیگر..
و با اشک های محکوم به شوق
از رویا سبقت می گیریم.. و
باور می کنیم هنوز
رویایی از زندگی در ما هست
که ارزش دیدن داشته باشد..

 


غربت
پنجشنبه دهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 18:30 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

چقدر غربت دارد
که در گلوی پنجره گیر کنی و
روی دل بی کسی ات، سنگینی
بغض بالا بیاوری روی شعر
تب و لرز کنی از حضور کسی که دیگر نیست و
رگ به رگ شوی در عوالم چهار دیواری تنهایی ات
شبیه نفرین است.. اینکه
لخته شوی در فکر و خیال .. اینکه
بیست سوالی بازی کنی با چند پیامک.. اینکه
خاطره را به کرسی بنشانی در
تختخواب متروکه ای که ارزش خوابیدن ندارد
شبیه نفرین است.. همین که
دست و دلت به اتمام شبی غمگین نمی رود
حقیقت انکار پذیر نیست
دیوانه هنوز هم همان دیوانه است
دیوانه یعنی، من هنوز هم
از در و دیوار خود آزاری بالا می روم
هنوز برای عشقِ بدون خودخوری، زبان در می آورم
یعنی
هنوز هم دلتنگ تو ام
اما از توجیه پاهای تو بر نمی آیم
حالا که رفتن را چشم بسته می دانند..
خودآزار که باشی،
پنجره ات بوی کرکره می دهد
تا در حصار خود ساخته آنقدر
در خودت یکی به دو کنی تا
به این باور برسی که
برای هیچ رابطۀ نزدیکی ساخته نشدی

 

 


عاشقم باش
پنجشنبه دهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 15:6 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

چه خالیست کوچه‌هایِ ما
از گذرِ مردان عاشق
چه غریبند
پنجره ها
از انتظارِ زنی‌ دلداده
مرا به افسانه‌ها ببر
به دوران عشق‌های آتشین
به روز‌هایِ اراده‌های آهنین
قصه هم اگر هست
اسطوره‌ام باش
خراب شو
مست شو
در کوچه‌های این شهر آواره‌ام باش
به دروغ هم که شد
سینه چاک کن
دیوانه‌ام باش
عاشقم باش
عاشقم باش
عاشقم باش

 


شهریور
جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 20:47 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

آرزویم این است
که این شهریور جورِ دیگری بیاید
آسمان نه مثل هر سال ،امسال جورِ دیگری آبی
آفتاب بر بام خانه هامان جورِ دیگری بتابد
ابر‌ی اگر بارانیست ، جورِ دیگری ببارد
روزگار جورِ دیگری با ما
آدم‌ها جورِ دیگری باهم
زندگی‌‌ها جورِ دیگری باشند
آرزویم این است
یک روز حالِ من جورِ دیگری باشد
به سراغت بیایم
جورِ دیگری نگاهم کنی‌
جراتی داشته باشم
جورِ دیگری بگویم
" دوستت دارم "

 


زندگی‌
جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 20:43 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

از شقیقه‌ام خون می‌چکد
تیر خورده است
رویای روز‌های آرام
قلبی که میرفت برای عشق بتپد
آشیانِ غم آلودِ حضوری شده رو به زوال
که بینِ هر دو ضربه
خودش را به مردن میزند
تو نیستی‌
تونیستی‌ و زندگی‌
در رگهای من میگردد
تا از پیکرِ من
دستی‌ بسازد
که از وحشتِ بیهودگی
برای آخرین بار می‌نویسد
برای آخرین بار
واژگانی
چنان سرد
به عشقِ چکاندن
در شقیقه ی یک دیوانه ی دنیا خراب
 و ... تمام

 


دارم میروم
دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 16:23 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

دارم میروم
فرار از بی‌ کسی‌ به بی‌ کسی‌
از بی‌ آغوشی به بی‌ آغوشی
از تنهایی‌ به تاریکی‌
از تاریکی‌ به تنهایی
از خالی‌ِ روزها به روز‌های خالی‌
دارم میروم
و می‌دانم دلم برای هر ذره ی این خاک تنگ می‌‌شود
گریزِ ناگزیر از این مرز به یک خاکِ بیگانه
گریزِ مکرر خودم از خودم ... به یک دیوانه

 


غمگینی
دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 16:12 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

غمگینی
شبیه ِ کشیدۀ آبدارِ مرگ در صورت زندگی
شبیه آب شدن یک شمع در شام غریبانگی
غمگینی
شبیه فکر عزای جوانی که در ذوق زندگی می خورد
شبیه تقدیر بی انصافی که سر صحبت را با مرگ باز می کند
غمگینی
شبیه کمر بغضی که در گلو می شکند
شبیه نگاهی که زیرِ سرش از اشک بلند می شود
غمگینی.. آنقدر که
گریه هم از پس آرام کردن بغض سرکشت بر نمی آید
شبیه این کلمات که به هیچ کجای تسکین دلت کارگر نمی افتد

 


آغوش ناشناس
چهارشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 11:1 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

نــمی دانـــم
دلــــم
بـــرای کسی
خاطــــــره ای
جـــــــایی
شــــاید تـــنـــگ است
سُر می خورد
درونم بی تــابی
هُری می ریزد
انگار
از بلندای آغوش ناشناسی

 


خراب
شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 11:54 | | نوشته ‌شده به دست sajjad | ( )

خرابم
خراب ، مثلِ مکثِ نگاهی‌ به سهمگینی یک حادثه
که نه پروای عبور دارد
نه دلی‌ برای حضور
مثل گم شدن در دنیای بی‌ روحِ کسی‌
که تفکیک می‌‌کند خواب را از خیالش
و در نبود هر دو
تنهایی‌‌هایش را به کوچه ی علی‌ چپ می‌‌زند
تا تماشاگرِ انجمادِ شاهانه ی یک قلب نباشد
می‌ ترسم
چهار پایی‌ را میمانم هراسیده
در گرگ و میشِ لحظه‌های پر وحشتِ قبلِ زلزله
مثلِ دیوانه ای
که از خونچکان زخم روحِ پر تلاطمش
پناه می‌‌برد به رویایِ خوشِ پرواز
و غرق می‌‌شود در تردیدِ پر سوزِ بودن یا نبودن
مرده‌ای زیبا
که حتی از پریدن هم حساب می‌‌برد